کنکور کارشناسی که داشتم یه کتابی برای مادرم به عنوان هدیه خریدم اسمش این بود: روزگار بهتری از راه می رسد اگرچه واسه مادرم گرفته بودمش اما خودمم خیلی خوندمش و تو روحیه م خیلی تاثیر گذاشت کتاب پر بود از شعرای امیدوار کننده از شاعرای خارجی... بیشتر از همه از این جمله ش خوشم اومد: «زندگی از آنِ توست و فرصتی در برابرت که آن کس و آن چیزی باشی که میخواهی».
حالا که یکی از Pageهامو باز می کنم این جمله رو زیاد می بینم چون خودم اونجا نوشتمش. راستش این روزا احساس می کنم این جمله برام شده در حد شعار!! نمیخوام اینجوری باشه و نمیخوام اینجوری بمونه
باید برای درس خوندن از یه جایی شروع کنم مخصوصاً حالا که تصمیم به تغییر رشته واسه ارشد گرفتم، چند روزه که دارم به تعطیلی اینجا فکر می کنم. خیلی برام سخته که دیگه ننویسم ولی وبلاگ نویسی خیلی فکرمو مشغول می کنه و وقتمو می گیره. دلم براتون تنگ میشه خیــــــــــــلی اما هروقت بتونم و دلتنگی بهم امون نداد بهتون سر میزنم، دلم میخواد کامنتا پیش خودم بمونه...
مطمئنم که شما مثل همیشه منو درک می کنید
نظرات ()روزای اول که 20:30 تازه شروع به کار(!) کرده بود، خیلیها ازش حرف میزدن و به به و چه چه می کردن که بالاخره یه برنامه ی انتقادی درست شد نمیدونم تو دور و اطراف شما هم بودن کسایی که به برنامه ش واسه روزای اول جذب شدن یا نه اما من خیلــــــــی دیدم. خودمم اوایل فکر می کردم که بالاخره رسانه مون یه تحولی پیدا کرد بس که انتقاد ندیده بودیم برامون خیلی عجیب بود وجود این برنامه...یکی از شاخصه هاش هم زبان طنزآمیزش و صمیمیت با بیننده ها بود که تقریباً از وقتی نـ.جـف زا.ده سر و کله ش پیدا شد تبدیل به مد شد
حالا که به ذات پلید 20:30 پی بردیم میدونیم که انتقاداتش واسه چیه و کِی چی رو میخواد بگه تا بتونه تاثیرش رو بذاره...
یه استادی داریم که برام مثل همین برنامه ست اوایل که باهاش آشنا شدیم همه میگفتن خیلی استاد خوبیه! حرف دل مارو میزنه!!! از اون استاداست که خیلی با بچه ها راحته و میشه راحت سر کلاسش بحث کرد...حالا حرفاش چی بود؟ مثلاً میگفت که چرا کارگرا 11 ماه حقوق نگرفتن، چرا ما راه آهنمونو تست نکردیم که ببینیم مشکلی داره یا نه اونوقت خونواده ی شهدا رو باهاش فرستادیم، چرا ما این همه جنسای چینی وارد می کنیم...
خلاصه چند روز گذشت تا اینکه فهمیدیم انگار خیلی هم بی طرف نیست مثلاً می گفت کارگرا تو کشورای خارجی وقتی اعتصاب می کنن قبلش به دولتشون اعلام می کنن نه مثل اینجا یدفه دست از کار بکشن بعدشم به کارخونه ها صدمه بزنن چون اون کارخونه محل کارشونه... روزای آخر دیگه جهت گیری سیاسیشو ثابت کرد گفت من وقتی اروپا بودم همه با هیجان بهم میگفتن چه خبره؟ تهران شلوغه؟ بهشون گفتم نه بابا! خبری نیست 4 نفر اومدن تو خیابون الله اکبر گفتن و رفتن...
ظاهراً این استاد ما از 20:30 هم موذیانه تر فعالیت میکنه چون هنوزم خیلیا نمیپذیرن که ایشون قصد و غرضی داره از حرفاش...
از تلویزیون حرف زدم از شبکه ی جام جم هم بگم، امروز یه لحظه زدم جام جم دیدم داره یه قسمتایی از بی بی سی رو نشون میده بعد فهمیدم کارشناس آوردن که بی بی سی رو تحلیل کنن کارشناسشون خیلی جالب حرف می زد می گفت این شبکه دقیقاً با کسایی صحبت می کنه که از ایران رفتن اونور آب و از این حرفا بعد مثالش آقای نوری زاد بود که تا اونجایی که من یادمه ایشون یک بار هم با بی بی سی مصاحبه نکرده رمضان زاده رو می گفت رمضان پور... می گفت بی بی سی به مردم یاد میده چجوری با موبایل فیلم بگیرن در صورتیکه این آموزش رو من قبلاً تو VOA دیده بودم، خلاصه اینکه واقعاً مشخص بود چقدر کارشناسه...
حرف اضافه : خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال ۱۹۸۷ توانست ۴۰۰۰۰$ صرفهجویی کند.
نظرات ()اس ام اس می زنم به یکی از همکلاسیا که همیشه تو تحـ.ـصن های دانشگاه شرکت می کنه: بهاره شنبه اعتـ.ـصـاب می کنیم واسه امتحانا؟
- اعتـ.ـصاب؟ اگه بچه ها پایه باشن منم پایه ام اساسی
+ منم همینطور البته اگه بچه ها موافق باشن
- ایول پایه ام اساسی
فردا صبحش خبر حضور (...) تو دانشگاه رو می خونم اس ام اس میزنم و بهش خبر میدم: بهاره (...) هم میخواد بیاد ها! تو همه ی سایتا زدن قراره دانشجوها علیه ش اعتـ.ـراض کنن، تو تالار ما، از صبح هم میخوان تحـ.ـصن می کنن
- ول کن این چرت و پرتارو، به نظرت منطقیه اصلاً؟
تعجب می کنم که دیشب چجوری اونقدر هیجان زده بود و امروز...؟! واسه اینکه ضایع نشم میگم: چی؟ تحـ.ـصن؟ من که امتحانمو میدم
- منم میدم
میدونید من از این همه اتحاد و همدلی که با همکلاسیامون داریم واقعاً لذت می برم
حرف اضافه : معلمی داشتیم که دوازده امام را از ما می پرسید، بعد ما ردیف می کردیم و بیست می گرفتیم، یک دفعه ابتکاری زد و گفت :« از پایین به طرف بالا بشمارید». این ملاک تشیع اش بود! هر کسی از پایین به طرف بالا بدون سکته بشمارد، نمره ی تشیع اش بیست می شود.(دکتر علی شریعتی)
نظرات ()v نمیدونم اینو قبلاً گفته بودم یا نه! ترم اول تو کلاس همین استادی که پستای قبل در موردش خوندید بحث زیاد پیش میومد آنتراک هم که می شد بعضی از دانشجوها درمورد همه چیز ازش سوال می کردن!! یه بار چند تا دختر چادری داشتن باهاش صحبت می کردن نمیدونم قضیه چی بود ولی استادمون یدفه به من و چند تا دیگه از بچه ها که کمی تا قسمتی قرتی بودیم اشاره کرد و گفت همونطور که اینا نمی تونن چادری بشن شما هم نمی تونید مانتویی بشید، یه لحظه شوکه شدم نه بخاطر اینکه جلوی بقیه اینجوری مارو نشون داد، نه! اون موقع ها من به حرف این استاد باور نداشتم نمی تونستم قبول کنم که تغییر پوشش انقدر سخت باشه... بعدها یکم با خودم فکر کردم که حالا اگه من چادری بشم چه اتفاقاتی میفته و چه حرفایی میشنوم، مسلماً بعد از خونوادم اولین واکنش رو دوستام نشون میدن احتمالاً منو منع می کنن (بحثم سر خوب بودن یا بد بودن پوشش ها نیست به هیچ وجه) چون یا بهم می گن چادر بهت نمیاد یا میگن سخت نیست برات؟ واکنش بعدی هم از طرف کسایی هست که باهاشون خیلی صمیمی نیستم مطئناً اونا بهم میگن: به به! خبریه؟نامزدی؟دوست پسری؟ چون اینا که دلیل چادری شدنمو نمیدونن و واکنش های دیگه که شاید از این ها هم شدیدتر باشه استادی که با چشمای گرد شده نگام میکنه یا اینکه ممکنه حلقه ی دوستام تنگ تر و تنگ تر بشه...
ترم دوم یکی از بچه های چادری ما که خیلی به حجابش اهمیت میداد بعد از چند وقت غیبت از کلاسا با تیپ مانتویی و فشن اومد دانشگاه، از همون موقع بازار شایعات داغ شد که آره! این دختره احتمالاً افتاده تو خط دوست پسر و این حرفا، یکی دیگه می گفت خونوادش میدونن اینجوری شده؟(چون شهرستانی بود)، هر کس یه حرفی می زد، این همکلاسی ما هم انقدر کلاساشو نیومد تا حذف ترم کرد و الان خیلی از ما عقب تره، خلاصه آوازه ش تو دانشکده پیچید
به این نتیجه رسیدم که تغییر پوشش باید آروم آروم اتفاق بیفته اگه یدفه چادری بشی یا یدفه مانتویی به خودت ضربه می زنی اصلاً کسایی که یدفه عوض میشن خیلی کم پیش میاد که تا آخر عمرشون همونجوری بمونن هر چقدر تحول تدریجی باشه پایدارترم هست، یکی از فامیلای نزدیکمون(که البته من احترام زیادی براش قائلم) بخاطر یه سری رهنمودهای اسلامی و اینا یدفه چادری شد و آرایششو ترک کرد و خلاصه هیچکس باورش نمیشد انقدر عوض شده باشه اما به یک هفته نکشید که شد همون آدم قبلی و حالا مطمئنم که فامیلاش کلی تیکه بارش کردن که چی شد یدفه عوض شدی؟ پس چادرت کو؟...
آخه چرا عاقل کند کاری که...وقتی آدم میخواد تو یه محیطی چند سال سر کنه باید از خیر خیلی از تحولات بگذره تا از اون محیط دربیاد و کسی متوجه تغییر ناگهانیش نشه، بدبختی اینه که هرجوری هم که تغییر می کنی یه جور واسه ت حرف درمیارن...
اینم بگم که در جوگیر بودن ما ایرانیا شکی نیست (بلانسبت شما البته:دی) تا تصمیم میگیریم مسلمون و با ایمان بشیم سریع ظاهرمونو عوض می کنیم در صورتیکه به نظر من اولویت با باطن آدمه نه با ظاهر...
v وقتی میومدیم خونه تون دائم با دوستات میرفتی گردش!! بهت می گفتم نمیشه حالا یه روز با ما بیای بیرون؟می گفتی نــــــــــــــه! با همین صراحت جوابمو می دادی. تصمیم گرفتم دیگه نه خونه تون بیام نه اگه شما اومدید زیاد باهات صمیمی بشم، هر دفعه به یه بهانه ای میومدی اینجا نمیدونم چجوری مامانت به تو اعتماد می کرد که میذاشت بیای شهر دیگه به بهانه ی کار. چون دقیقاً زمانی بیرون می رفتی که اداره ها تعطیل بودن، مشخص بود دلیل دیگه ای داری واسه بیرون رفتن، هر چند وقت یه بار میای خونه مون و من تمام تلاشمو میکنم که ناراحتیمو نشون ندم نه بخاطر اینکه باعث میشی صبح ها که بیدار میشم کلی مراعات کنم و مراقب باشم یه وقت از خواب ناز نپری! نه! چون با اینکه دخترخاله ایم اصلاً رابطه مون به دخترخاله ها نمیخوره صمیمی نیستی دائم منتظر بهانه ای که تیکه بندازی... ولی حالا چند وقتیه عوض شدی شاید چون دوست پسر جدید داری و احتمالاً این از بقیه شون بهتره، با خودم میگم حالا که من باید این دخترخاله رو هر چند وقت یه بار ببینم پس ایشالله یه پسری سر راهش قرار بگیره که خوب باشه هم من راحت ترم هم خودش، با این حال مطمئنم که میدونی زیاد از رفتارات خوشم نمیاد و دائم ازت فرار می کنم ولی خیلی برام لذت بخش بود که دیروز زنگ زدی و تولدم رو تبریک گفتی!! از تنها کسی که توقع نداشتم تو بودی
پی نوشت: از همه ی دوستای خوبم که تولدمو تبریک گفتن ممنونم
حرف اضافه : هر انسان، نیم ساعت از طول عمر خود را به صورت موجودی تک سلولی سپری می کند.
نظرات ()